واپسین باری که شهر دورافتاده داروین استرالیا نقش منحصر به فردی ایفا کرد در برنامههای نظامی آمریکا بود. روزهای نخست جنگ جهانی دوم، آن گاه که ژنرال داگلاس مک آرتور از این بندر به عنوان پایگاهی برای فعالیتهای خود در جهت تخلیه اقیانوس آرام از حضور سربازان ژاپنی استفاده کرد. شاید حضور رئیس جمهور آمریکا در کانبرا، طی ماه گذشته بی مناسبت با آن واقعه تاریخی نباشد. بسیاری از کارشناسان بین المللی نوع این حضور را نمادین خواندند؛ مانوری که با بیانیه ای مبنی بر این که آمریکا خواهان آن است از شهر داروین به عنوان قرارگاه عملیات خود در آسیا سود ببرد، کمی بیشتر از حرکتی نمادین جلوه کرد. اقدامی که از نظر نشریه نیویورک تایمز در "راستای کوشش ایالات متحده برای تقویت حضور در منطقه و رقابت با حضور روز افزون چین" صورت می گیرد.
با وجود این، همه می دانند که تبدیل چین به قدرتی جهانی در سالهای آینده اصلی مسلم و پذیرفته شده است اما این که چین قدرتمند در صورت تحرکات امریکا، چه تاثیری بر تحولات بین المللی خواهد گذاشت، پرسشی است که هنوز پاسخ دقیقی برای آن پیدا نشده است. آیا چین نظام بین المللی کنونی را به چالش خواهد گرفت یا به بخشی از آن تبدیل می شود؟ و این که امریکا همگام با قدرت گرفتن چین قادر به حفظ جایگاه بین المللی خود خواهد بود؟
اما آیا راهبرد کلان چینیها تنها براساس رویکردهای نظامی است؟ امری که احتمالا باید واقعیتهای دیگری را در آن جستجو کرد. چه آن که، چین طی یک سال و نیم اخیر تحرکاتی را برای حمایت از مطالبات ارضی در آبهای نزدیک به ویتنام و فیلیپین داشته است. این در حالی است که بسیاری از کشورهای کوچک تر این منطقه خواستار تعامل مجدد واشنگتن در منطقه به عنوان یک وزنه تعادلی هستند. هوآنگ جینگ، کارشناس سیاست خارجی چین در موسسه بروکینگز در واشنگتن چندی پیش اظهارنظر کرد که: «آمریکا نیاز دارد که به چینیها نشان دهد هنوز قدرت درهم شکستن آنها را دارد، این اقدام یک مانع تراشی سیاسی است.»
از سوی دیگر، در حال حاضر چین به بزرگترین شریک تجاری اکثر کشورها در منطقه تبدیل شده و همین امر نفوذ اقتصادی آمریکا را تحت الشعاع قرار داده است. این کشور همچنین در حال طرح ریزی قدرت نظامی گسترده خود در ابعادی است که در تاریخ نوین این کشور بی سابقه بوده است. بودجه نظامی واقعی چین چندان آشکار نیست اما به اعتقاد کارشناسان رقم آن طی یک دهه اخیر سه برابر شده و همین امر به چین این امکان را می دهد که حضور دریایی نسبتاً ضعیف خود را با افزایش ساخت کشتیهای پیشرفته که می توانند دامنه وسیع تری را بپیمایند تقویت کند. اما این شاید تلویحا یک حقیقت فریبنده باشد. قدرت چین طی این سالها بیش از آن که در بخش نظامی توسعه یافته باشد، در بخشهای صنعتی و دریایی گسترش یافته است. چین در حال گسترش چه نوع نفوذی است؟ براساس شواهد و قراین آن چه طی 10 سال گذشته به عنوان مهمترین داده پیرامون توسعه چین مغفول مانده است تحرکات و فعالیت آشکار چین به عنوان یک قدرت دریایی بوده است.
آیا تاکنون از خودمان پرسیده ایم که چرا چین به عنوان قدرت دریایی در حال رشد است؟ تغییرات بنیادین بنادر چین و گسترش حوزههای دریایی و بنادر جدیدی که در اطراف نوار ساحلی چین افزوده می شود در آینده چه نوع کارکردی خواهد داشت؟
شاید به این جهت که بیشتر از حوزههای دیگر، از توانایی تبدیل شدن به چنین قدرتی برخوردار است، چه آن که تا سال 2000 بیشتر مرزهای خود را معین کرده است. می دانیم که چین در بالاترین نقطه تسلط زمینی قرار دارد. از همین روست که اگر این کشور بر شرق آسیا مسلط شود، دریاهای مرزی مانند دریای جنوبی چین و دریای شرقی، چین را به یک قدرت منطقه ای بزرگ تبدیل خواهد کرد.
اما نباید این مهم را نادیده بگیریم که اگر چین در اقیانوس هند هم حضور پیدا کند به یک ابرقدرت تبدیل خواهد شد. امری که در تکاپوی آن است. چین اکنون مشغول تاسیس بندرگاههایی در چیتاگونگ بنگلادش،هامبانتوتا، پاکستان و سریلانکا، در کیائوکپیو در برمه است. چرا به چنین کاری مشغول است؟ مزیت نسبی تفوق و گسترش نفوذ دریایی در جهان برای چینیها چیست؟ آیا استقرار پایگاههای نظامی همان مزیت نسبی است که چینیها به دنبال آنند؟ به نظر، چینیها بسیار زیرک تر از این هستند که به چنین واکنشهای آشکاری دست یازند. آنها توان عملیاتی و قدرت دسترسی به انبارهای کالاهایشان را می خواهند و به این شکل می توانند خطوط ارتباطاتی دریایی ویژه خود را در میان نواحی غنی از نفت خلیج فارس و چین داشته باشند. از این رو محافظت از حمل و نقل انرژی و کالاهای تجاری چین در میان خاورمیانه و آسیا نیازمند حضور و نه تسلط چینیها در اقیانوس هند است.
کمی به گذشتههای دور برگردیم و وارد معادلات بین المللی قرون گذشته شویم. شاید چین امروز را بتوان با انگلستان قرن نوزدهم مقایسه کرد. امپراطوری که با استفاده از خطوط دریایی و ایستگاههای زغال رسانی، سوخت مورد نیاز کشتیها، را تامین می کرد.
در واقع ثبات سیاسی کشور به ایستگاههای زغال رسانی آن وابسته بود. در نتیجه مشابه همین موضوع اگر روی نقشه دقیق شویم، می توان منطقه نفوذی را برای چین تصور کرد که با این متغیر تعمیم داده میشود.
جالب تر این که موقعیت دیگری را هم می توان به این معادله افزود. پاکستان به نوعی کشور بالکانی آسیا به شمار می رود که در معرض خطر تجزیه قرار دارد، برمه یا میانمار روی نقشه نوعی بلژیک پیش از جنگ جهانی اول به شمار می رود. زیرا این نقطه از جهان منطقه ای است که نفوذ هند و چین به شدت با همپوشی دارند.
درست در بخش شمالی جایی که چین در حال استقرار یک سکوی عمیق برای استخراج گاز طبیعی است. هر دو کشور به گاز طبیعی نیاز دارند. چین در صدد است که در سرتاسر برمه به سوی چین غربی و مرکزی جادهها و خطوط لوله بکشد و به این شکل از عبور در تنگه مالاکا اجتناب ورزد. از این رو تنها راه دسترسی به گاز و نفت از خاورمیانه، دستیابی به گاز طبیعی از برمه و انتقال آن از طریق راههای زمینی است.
بنابراین می توان از رشته برنامههای متعددی که چینیها آن را دنبال میکنند عامل "دسترسی به دریایی آزاد" را به عنوان یکی از کلید واژههای اصلی دنبال کرد که چینیها بیش از متغیرهای دیگر به آن می اندیشند و برای آن محاسباتی دارند.
چندی پیش حتی نشریه فرانسوی لوپوئن این تحلیل را بر این دادهها افزوده که «شدت بخشیدن به راهبرد کنترل راههای دریایی و مناطق اقتصادی یکی از مهمترین راهبردهای چینیها در سالهای اخیر است.» بر این دادهها اگر ظرفیت جابجایی کانتینرهای بنادر مهم چین را نیز بیافزاییم ـ مخصوصا بندر شانگهای چین ـ دست کم بخش مهمی از این پازل آشکار خواهد شد.طبق آخرین اخبار طی شش ماه آخر 2010 میلادی ظرفیت جابجایی کانتینرهای این بندر به بیش از 29 میلیون تی.یو رسیده است که بخشی از این جابجایی عملیات، به تبادلات بازرگانی این کشور با جهان پیرامونی خود است. اما آنچه که مهم است که شانگهای به تنهایی در رتبهبندی جهانی بهرهبرداری بندری مهمترین و برترین بندر از حیث جابجایی ظرفیت کانتینری در جهان است. این البته تهدید بنیادینی است که چین را به عنوان قدرت برتر در جهان به نمایش می گذارد اما می تواند فرصت مغتنمی برای کشورهای دوست و همسایههای چین تلقی شود. حتی چین این روزها مایل است در حوزه قدرت اقتصادی بیش از هر زمان دیگری از امریکا سبقت بگیرد اما می بینیم که رشد اقتصادی خود را نسبت به سالهای گذشته کندتر کرده است. حتی بسیاری معتقدند که چین با در اختیار داشتن منابع عظیم مالی، در حدود 3000 میلیارد دلار، می تواند به عنوان فرشته نجاتی برای اقتصاد بحران زده اروپا محسوب شود. اما چین قدمی پیش نمی گذارد. آیا تعلل رهبران چین برای نجات کشورهای بحران زده حوزه اتحادیه اروپا، نشانه این است که این کشور به دنبال اهداف راهبردیتری است؟